محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4061
تاريخ الطبرى ( فارسي )
آورده بودم ، پس از آن به نزد وى رفت و آمد داشتم ، روزى به من گفت : « زياد ! خط مىنويسى ؟ » گفتم : « خداى امير را قرين صلاح بدارد ، مىخوانم اما نمىنويسم . » گويد : با دست به پيشانى خويش زد و گفت : « انا لله و انا اليه راجعون ، نه دهم آنچه من از تو مىخواستم كه از دست رفت و يكى براى تو ماند كه مايهء بىنيازى روزگاران است . » گفتم : « اى امير ، آيا در آن يكى بهاى غلامى هست ؟ » گفت : « براى چه ؟ » گفتم : « كه با آن ، غلام خط نويسى بخرى و پيش من فرستى كه مرا تعليم دهد . » گفت : « ابدا ، سنت از اين كار گذشته است » گفتم : « هرگز » گويد : پس او غلام خط نويس و حسابدانى خريد ، به شصت دينار ، و پيش من فرستاد و من روى كتاب افتادم و فقط هنگام شب پيش وى مىرفتم . پانزده روز بيشتر نگذشت كه آنچه مىخواستم مىنوشتم و آنچه مىخواستم مىخواندم . گويد : شبى به نزد وى بودم كه گفت : « نمىدانم در آن كار توفيقى يافتى ؟ » گفتم : « آرى ، هر چه بخواهم مىنويسم و هر چه بخواهم مىخوانم » گفت : « چنان دانم كه به اندك چيزى دست يافته اى و آن را پسنديده اى . » گفتم : « هرگز » گويد : شادگون [ 1 ] خويش را بلند كرد كه طومارى آنجا بود ، گفت : « اين طومار را بخوان » طومار را خواندم از عامل وى بر رى بود ، گفت : « برو كه كار وى را به تو دادم »
--> [ 1 ] كلمه متن - نهالى و توشك . برهان .